تبليغاتX
« دختر آفتاب و پسر آسمان »

« دختر آفتاب و پسر آسمان »
 

 

من اشتباه نکرده بودم

راه را درست آمده ام

فقط

گویا کسی برای رسیدنم دعا نکرده بود !!!

  

 

 

[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 21:16 ] [ مهریار ]

 

 

سراسر شده ایم از خود بیگانه

 

می دانم که خراب شده را ، درست کردن ، نتوان  .

که چنانچه درست شود هم ، زمانی چند نپاید !

 

گم شده را ، پیدا کردن نشاید .

که چنانچه پیدا شود نیز ، در نظر ، آشنا نیاید !

 

رفته را ، باز گشتن نباید .

که چنانچه بازگردد نیز، از گناهش ، نکاهد !

 

و چنین است که در کنکاش ِ بودن و رفتنم !!

گویا راهی جز رهایی نمانده مارا !!

تا کی سکوت سزاوار ماست ؟

تا کی صبوری ، شایسته ی ماست ؟

 

و این جوانی ماست که در گذار است ،

با سر در گمی ،

با بی خویشتنی و بی اویی ،

و اینجاست که خود از خود دور می شود ،

و اینجاست که تنهایی بهترین پاسخ است ،

که تنهایی بسی بهتر است از عذاب بی خویشتنی !!!

 

پس تو تنها بمان و من تنها

دست خدا به همراهمان

 

10/دی/1388

 

[ پنجشنبه هجدهم آذر 1389 ] [ 9:27 ] [ مهریار ]

 

در راه نمانده ام

در راه بازگشتم

دیگر چیزی نمانده

فقط سه روز

با احتساب اشتباه دوست بی موقعم

نمی خواستم تاریخ را بدانم

تقویم را نگاه نمی کنم

ضرورتی برای انتظار ندارم

آخر مطمئنم که به این زودیها نیست

اگر درست در خاطرم باشد

آنروز در پاییز رنگارنگ است و هنوز پاییز نشده

همیشه آنروزها ، شبش برف می آمد

غیر ممکن است تا سه شب دیگر برف ببینیم

قبول نداری

شرط می بندیم

اگر شبش برف آمد ، آنروز همان روزیست که می باید

 ولی

زهی خیال باطل ، زهی فکر محال

!!!

 

[ سه شنبه نهم آذر 1389 ] [ 16:35 ] [ مهریار ]


بهتر است برويم

گويا گذر زمان ما را بيرنگ كرده !!!



[ شنبه بیست و هشتم فروردین 1389 ] [ 16:50 ] [ مهریار ]



فقط براي بودن است كه مانده ام

فقط براي هيچ بودن است كه مانده ام

 

 

مانده ام كه چه !؟

بروم كه چه !؟

بمانم كه چه !؟

شادي !؟

سرخوشي !؟

ادامه ي مسير !؟

كدام مسير !؟

كدام مسير بي بازگشت !؟

 

 

خيلي خوش گذشت

پرديسك ِ آرام

پرديسك ساكت

پرديسك خلوت

آسمان ِ قرمز

مه آبي

موزيك ِ گرم

درياچه ي موزيكال

مرغابيهاي خيس

عكسهاي خوشرنگ ، ساعت و تاريخدار

ولي حيف

بداخلاقيهاي پررنگ

شكلات و كارامل گلاسه

خيلي خوش گذشت

آخرش هم كه خيلي خيلي خوش گذشت

خيلي خيلي

محاكمه در خيابان

انگشتهاي باد !!!

 

 

[ چهارشنبه هجدهم آذر 1388 ] [ 20:9 ] [ مهریار ]
 

 

خسته ام

از هرچه كه هست و نيست

حتي از خسته بودن هم

دلم مي خواهد نيست شود ، هرآنچه كه هست و نيست

دلم گرفته است ، از دل گرفتن

از هرآنچه كه هست و نيست

احساس شادي ام نمي آيد

شاد نيستم

شلوغ نمي كنم

خنده ام نمي آيد

رقصم نمي ايد

خسته ام

گلها مثل قبل زيبا نيستند

روزگار خوب نيست

زندگي سخت است

مردم ، خَرند.0

از خودراضيها

رفيقان ، بي فكرند.

دوستان ، نامردند.

زندگي سخت است.

خسته ام

از هرچه كه هست و نيست

نمي دانم

يا همه مشكل دارند و فقط به خود و اموراتشان فكر مي كنند

يا من با اين طرز فكر همه مشكل دارم

در هر حال مشكل دارم

سختم است

خسته ام

عروس شدن مفهومش را از دست داده

دامادها خاك بر سرند1

همه در عروسي شادند ، جز عروس بدبخت

به همه خوش ميگذرد، جز عروس بدبخت

يراي عروس تما غر است و نق است و زر ِ مفت

به ندرت عروس ِ خوشحال مي بينم

به ندرت عروس ِ راضي ميبينم 2

.

.

.

پرنده ي احمق

مگر به تو شعور نداده اند؟

تو كه پر ِ پرواز نداشتي ، براي چه پر زدي ؟

من كه با تو كاري نداشتم

خواستم ببينمت ، فقط همين !!

پرنده ي بي فكر

اصلن همه اش تقصير تو بود كه رفتي و گم شدي

كه ما هم گم كرديم خودمان را

ترسو

اصلا لعنت بر دل من كه دوست داشت تو را ببيند

لعنت

 

 

 پ.ن.صفر: با عذر خواهی

پ.ن.یک: با عذر خواهی

 

[ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 ] [ 15:48 ] [ مهریار ]
 

تصادف چه بود ، نمي دانم

تولد و تولد ، شايد

اگر بخواهد و بخواهد و بخواهد

شايد كه قصه ي ما نوشته شدست و اينهمه تلاش و تحمل فشار ناضروريست !!

هان !؟

بگو متولد ماه مهر

بگو پسرك آسمان

منم ، دختر آفتاب

در را باز كن

بده مي لعلم

براي آغاز تولدت "مستانه" عشق آورده ام

براي تولدت ، دل تكانده ايم

با خرده هايش ، صفا ساخته ايم

در را باز كن

منم ، دختر آفتاب

ميلادت را با آسمانيها جشن گرفته ايم

آسمانم خوش باشدت ملاقاتت

وصل كه شدي ، فراموش نكني دخترك آفتاب پوش را

به كامت ميلاد ِ آسمانم

اي تو كه پر از آرامشي

 

                              چهارم - مهر - هزاروسيصدوهشتادوهشت

 

 

 

[ شنبه چهارم مهر 1388 ] [ 16:24 ] [ مهریار ]

 

 

 

چقدر دير شديم

چقدر دلتنگ

چقدر تنها

سياه نيست ، ولي خوش نمي گذرد

 

چرا ما را بايد !؟

چرا ما را شايد !؟

 

خواب مرا برده است ، اين روزها

خوابي عميق

كدر

تار

!!!

 

آنها نگرانند

اينها نگرانند

من دلواپس

 

دلواپسم

دلواپس رفته ها و نيامده ها

 

من مسئولم

 

تاب جوابگويي اش در من نيست

 

مي شكنم

قوي ام

محكم مي شكنم

براي چه !؟

نمي دانم

 

گمم ، گنگم ، پريشانم

 

هستم ولي گويا نيستم

 

بودنم زير سوال است

و همين سوال است كه كمي سخت است

كمي درد دارد

كم  كم ، مي كشد يكباره

نه

كم  كم

يعني كم كم ، مي كشد ، كم كم

كه اگر يكباره مي كشت تا الان ...

 

مي دانم چرا

رمضان است

شبهاي قدر بوده

سر خدا چند وقت است كه شلوغ است

كسي را مي شناسيد پرونده ي ما را پيدا كند

بكشد ، رو !؟

.

.

.

دلواپسم

!!!

 

 

[ یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ] [ 12:11 ] [ مهریار ]

 

و همین کج راهه های به ظاهر زیبا ، کشیدندمان ، به آنجا که باید ،

و بردندمان ،

و گویا بازگشتیم ،

و شاید هنوز آنچه را که باید ندیدیم !

و نفهمیدیم !

وو به قول سهراب شاید ؛

کارما نبست شناسایی راز گل سرخ !

و همین است که زیر سوزن پرگار زمانه گیر کرده ایم !!

و می چرخند اطرافیانمان

و می چرخند و می چرخند و می چرخند ،

که شعاعشان ، آنچنان هم مهم نیست ،

رنگشان مهم است ، که آن نیز هم ...

و براستی که نباید ماند .

باید کوچ کرد

باید رفت ، پرید !

ولی به کجا !؟

مثل همیشه به زمان ِ بی بازگشت ِ همیشه ؟

که همچنان بچر خند و بچرخند و بچرخیم !؟

و نایستند !؟

بی هدف ؟

و دوباره از آغاز تا انجام ؟؟

و دوباره و دوباره و دوباره ؟؟؟

و می بینم کسانی را که نیست عین خیالشان

که همچنان با همان شعاع قبلی در چرخش خوشند

ولی من دیگر نه .

دیگر نمی توانم سوزن ِ پرگار ِ چرخششان باشم .

شانه ام از تحمل بار ِ پرگار ِ زمان ، خسته شده است .

اصلا کند شده ام .

سوزنی را بهتر و تیزتر باید .

بار و بنه ام را بسته ام ، محکم ، سخت .

می خواهم بروم .

می دانم که دیگر باز نخواهم گشت .

و براستی که نباید ماند .

باید کوچ کرد

باید رفت ، پرید !

 

آهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای قاصدک !!!

صبر کن !!!

من هم می آیم !!!

 

 

[ دوشنبه یازدهم خرداد 1388 ] [ 12:47 ] [ مهریار ]

 

این  روزها  آفتاب  رنگیست !!

آسمان  رنگین  کمانیست !!

لیک نه ،

آسمان رنگ ِ کمانی ، از آفتاب ِ پاک ِ بَلد ِ امانیست !!

این روزها آفتاب ، نور ِ مهربانیست !!

گرم و سپید چون ابر بهاریست !!

عطرش از عرش ِ ناب ِ خداییست !!

روح  ِ رود ، چون که درونش جاریست !!

لیک  این  نه  از  نور ،

و  نه  ابر ،

و  نه  رنگ ،

و  نه  رود ،

که ،

این روزها آفتاب ، خود زندگانیست !!!

 

 

[ یکشنبه دهم خرداد 1388 ] [ 0:23 ] [ مهریار ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

قدم زنان خواهم رفت تا آفتاب ناز ....
و به آنها خواهم گفت تدبیر ثریا را ،
گرچه سخت و دور ،
ولی
خواهم گسست !
هنوز هم دیر نیست ؛
باید بتوان پیوست و جاری شد !
امکانات وب